تبليغاتX
ای کاش تنها نمی شدم
سلام به دوستان عزیز ببخشید این مدت نتونستم

آپ کنم از همه ی دوستان عزیز ممنونم که با نظرات خودشون منو تنها نذاشتن.

من دیگه معلوم نیست کی آپ کنم . موفق باشین. خدا حافظ

                                             

 

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم

 نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:1 توسط تنها |


و روزي مرگ مي آيد سراغم
ويا شايد شبي در عمق تنهايي و خلوت.
نميدانم چه روزي يا چه فصلي

اگر تصميم با من بود ؛پاييز.....برايم بهترين فصل سفر بود
چرا پاييز؟چون فصل خزان است
ويك فصل غم از من دور مي گشت.
نشاني هاي من را خوب مي داند. . . .سوالي هم نمي پرسد
.
ميان خواب و بيداري صدايم مي كند آري

كه هنگام سفر آمد
وبا آغوش بازم مي پذيرم
تمام مرگ را يكباره در خويش
و خواهم گفت با او
كه جاري شو به ذرات وجودم
فقط دل را به حال خويش بگذار
كه او در سالياني دور مرده است.
و من پرواز خواهم كرد

عبوري شيشه اي دالاني از نور
و مي دانم كه در آنسوي دالان
دگر از رنج تنهايي اثر نيست
دگر از بي وفايي ها خبر نيست
واز نامهرباني ها نشان نيست.
كسي آنجا فقط غرق خودش نيست

كسي در حسرت عشق كسي نيست
نمي بيني نشاني از جدايي
در آنجا هيچ چشمي هم به در نيست.
براي تن كمي دلتنگ خواهم شد

و خواهم ديد از بالا تن خويش
ميان بستري تنها و خاموش
تو گويي مثل كودك غرق خواب است
و گويي بي خبر از مردن خويش
هنوزم زندگي را خواب ميديد!
دلم آن موقع خواهد خواست يكدم

كه يكسر بر مزار خويش آيم
و خواهم ديد آنجا مردماني
تمام آشنايان زميني
يكي شايد بگريد از برايم
يكي شايد گلي آورده باشد كه زيبايش كند اين گور سنگي
يكي شايد بخواند سوره حمد
يكي شايد به فكر خويش افتد.
و مي دانم كه او هم خواهد آمد

و در بهت وسكوتي سرد و غمگين
به خاطر خواهد آورد
تمام شعرهاي كهنه من
كه روزي از برايش مي سرودم
به خاطر خواهد آورد
تمام خاطرات تلخ و شيرين
و شايد آه غمناكي برآرد
ولي افسوس. . . ديگر فرصتي نيست

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:12 توسط تنها |


سلام امروز نمی خوام براتون متن بنویسم.امروز میخوام براون از دلم از دل تنگم بنویسم من نمی دونم این چه زندگی که ما داریم.البته منظور من ناشکری نیست ولی یه وقتایی پیش می یاد که آدما از خودشون از زندگیشون از همه چی خسته می شن نمی دونم تا حالا همچین اتفاقی براتون افتاده!برای من که زیاد از این اتفاقا پیش می یاد.

نمی خوام بگم که تمام این مشکلاتو دیگران واسم به وجود اوردن چون خودمم خیلی اشتباه می کنم و دوست دارم همه چیو خودم تجربه کنم ولی نمی شه اطرافیانو نادیده گرفت.شاید باور نکنین ولی یه وقتایی بد به پوچی می رسم اون وقت که فکر خودکشی می یاد تو سرم و....

هر چند که می دونم خیلی گناه داره ولی...........

خسته شدم خسته شدم از این همه دروغ از این همه ناکامی اخه تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟هر کس یه ظرفیتی داره هر کس یه طاقتی داره تازه این مال بیرون خونس تو خونه هم جای خود داره ولی همیشه هم این طور نیست

چند وقته فکر می کنم که خدا مارو فراموش کرده.البته این درست نیست که ما هر کاری دلمون می خواد بکنیم هر اشتباهی بکنیم بعد انتظار داشته باشیم که خدا اونو بپوشونه ولی گاهی ادما یه اشتباهی می کنن که فاش شدن اون نه تنها به خود فرد بلکه به دیگران هم اسیب می رسونه من خیلی از کارام پشیمونم.خیلی دوست دارم جبران کنم و خیلی دوست دارم که خدا بهم یه فرصتی بده تا جبران کنم.و واقعا این کار رو هم می کنم.چون این دفعه با دفعه های قبل خیلی فرق می کنه یه اتفاقی هفته پیش اتفاق افتاد که برام باورنکردنی بود اشکار شدن این موضوع نه تنها منو بدبخت می کنه بلکه.....

اول از خدا می خوام که این مسئله همین جا تموم بشه و مسئله ای پیش نیاد و هم چنین از شما دوستان می خوام که برام دعا کنین

به کمکتون احتیاج دارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:48 توسط تنها |


سلام دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه

من مسعود هستم

 چطورید؟ خوبید؟ من که خیلی خیلی خیلی خوب و سرحالم آخه

شانزدهم مهر روز تولد منه

  روز تولد من ۱۶/۷/۶۸ میرم تو سن نوزده سالگی

                       تولدم مبارک

 مسعود

 

     سلام     سلام     سلام    سلام

حالتون خوبه؟

شانزدهم  مهر تولد بهترین دوستمه، عزیزم الهی من فدات شم

                                      تولدت مبارک

شعر عطر وفا رو تقديم مي کنم به دوسته عزيزم و به همه طرفداران شعر و احساس

قسم به گل ، به عاشقي

لايــــــق عشـــق تو منم

تــــــــوي گلستــــون وفا

تو ياسي مــــن خاک ترم

تو واژه ســــلام عشـــق

عسل تـــــــرين ترانه اي

واسه نفس کشيدن هام

تـــــو بهتـرين بهــانه اي

با تـــو، تــــو اوج آسمون

بي تـــو اسيـــر قفسـم

قسم به گريه هاي شب

فقط تـــــويي هم نفسم

قسـم به عطر گل سرخ

با تـــــو وفادار مي مونم

!هميشه خوب من تويي

يه عمـره اينو مي دونم

 از طرف  تنها


راستی بدون نظر از اینجا بیرون نرو

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 1:19 توسط |


امشب تمام آسمان را دخیل می بندم

 

و اشکهایم را تقدیم کویر بی سایه می کنم

 

تا زمین به دست و پایم بپیچد

 

و تنهاییم را با پنجره ای که هرگز نمی خندد قسمت می کنم

 

و به نسیم می گویم 

 

نوازشی بر سر آرزوهای از رو رفته ام بکشد  

 

و من در ناباوریهایی که حسرت تمام وجودش را پرپر کرد

  

امید می بندم  

 

و به دستهایی دل می دهم  

 

که غرق خداست

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:25 توسط تنها |


                             امروز از تنهايي لبريزم

نمي دانم سهم تنهايي من از روزگار چقدر است؟

ولي از فاصله ها هراسان هستم

از لحظات غمبار تنهايي

از تكرار لحظات عذاب آور بي همنفسي

خدايا در سكوت آبي خود محصور شدم

در سكوت ناشي از فرياد دلم

پرنده ي تنهايي آسمان شدم

در جاده تنهايي زندگي در كوره راه زندگي بي همسفر و تنها شدم

پرنده هاي پرواز بيايند مرا با خود به دشت شقايق ببرند

به ديدار گلهاي هميشه عاشق ببرند

بال و پري به من دهيد به وسعت عشق تا گذشت زمان تكرار مرا در خود نبرد

من اسير تنهايي يك تقدير شدم...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:35 توسط تنها |


 

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ و این یعنی در این اندوه می میرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
همیشه با تو بودنهای من دیری نمی پاید
و بعد از تو کسی دیگر به دیدارم نمی آید
چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم
چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:24 توسط |


بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تنها از این نظر سراپا شکسته بود

بر سنگ فبر من بنویسید پاک بود

چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت

عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر

پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 13:56 توسط تنها |


چشمانم را بستم

صدای بال کبوترانت را شنیدم

بر نیمکتی به رنگ بنفش یاسی

بر نیمکتی که تنهایی را بر آن زندگی کردم

زندگی نیمکتی بیش نیست

نیمکتی که آن را می توان به هر رنگی دید

آنگاه که چشمانت را بسته باشی

چشمانم را می بندم

صدای بال کبوتران را می شنوم

و با آنها به پرواز در می آیم

من پرواز را زندگی می کنم

صدایی از دوردست مرا می خواند...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:19 توسط تنها |


 اولین وبلاگم

 http://pictofxt.blogfa.com

 


سلام دوستای عزیز . . .

از امروز  آقا مسعود٬دوست عزیزم هم تو اداره ی وبلاگ به من کمک میکنه . . .

دو تایی اینجا رو میترکونیم . . .

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 3:52 توسط تنها |


من تشنه ی یک نگاهم ای کوچه های قدیمی
کو چشمهای نجیب یک اشنای قدیمی
گفتی مرا می شناسی؟اری تو را می شناسم

یک شب غریبانه رفتی از کوچهای قدیمی
هر شب تو با یک ترانه هر شب تو با یک سبد شعر
گل می کنی در سکوتم اه.... ای صدای قدیمی
یک شب برای من ای خوب با خود چراغی بیاور

تاریک مانده اتاقم ای روشنای قدیمی

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 3:37 توسط تنها |


داشتم فکر مي کردم که يک مقدمه براي نوشتن حرفهام پيدا کنم که يادم
اومد گفتن حرف دل مقدمه نمي خواد حتي اگه شنيدن و باور کردنش
براي کسي غيره منتظره باشه
.
پس
.
.
.
امروز اسمم يادت بود؟! من رو شناختي؟!یاده خاطراتمون نیوفتادی؟! یاده حرفات و حرفام؟

!نمي دونم تو يهو دلت از سنگ شد يا من از تو و آدماي اين دنيا انتظاره زيادي دارم

!نمي دونم تو اشتباه کردي که به من مي گفتي دوستت دارم يا من اشتباه کردم که باور کردم

!نمي دونم دوست داشتنم غلط بود يا اعتراف به دوست داشتنم

نمي دونم تو بي وفا بودي يا من زيادي وفادار؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:56 توسط تنها |


تو را گم کرده ام امروز

و حالا لحظه های من

گرفتار سکوتی سرد و سنگینند

و چشمانم

نمی دانی چه غمگینند

چراغ روشن شب بود

برایم چشمهای تو

نمی دانم چه خواهد شد

پرازدلشوره ام

بی تاب و دلگیرم

کجا ماندی ؟

که من بی تو هزار بار در هر

لحظه می میرم


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:48 توسط تنها |